تبليغاتX
متولد اسفند

متولد اسفند
دلنوشته ها 
قالب وبلاگ

قندخون مادر بالاست
دلش اما
همیشه ((شور)) می‌زند
برای ما
اشک‌های مادر
مروارید شده است
در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند

آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر
گویی زیرنویس فارسی دارد
دستانش را نوازش می‌کنم
داستانی دارد دستانش
مادر سمبل مهندسی آفرینش خداست



موضوعات مرتبط: شعر
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 23:51 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]

در یک چهارراه ، که آدرسش اهمیتی ندارد
       یک دختر ، که اسمش را کاری نداریم
       به چراغ قرمز عابر پیاده رسید
       و ایستاد
       و منتظر ماند
       و نرفت
       مردانی ، که به سطح فرهنگشان کاری نداریم
       از کنار دختر ، که لباسش در قصه ما نقشی ندارد
       به خیابانی ، که تعداد ماشین هایش را بیخیال می شویم
       وارد می شدند
       چراغ قرمز و ترافیک بود
       و کسی نمی ایستاد
       یک انگشت توهین آمیز
       چند آرنج خشن
       چند صد کلمه‌ی تحقیر کننده
       با پیکر دختر برخورد کرد
       از کشوری که اسمش را نمی بریم
       از مردمی ، که نامهایشان را فراموش می کنیم
       از آیینی که نقشش را در این حادثه انکار می کنیم
       دخترک بیزار بود ...

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/62017780187785585857.jpg


موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 16:52 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]
مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...
(تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم.)

مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست احتمالاً فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...
(تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.)

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد...
(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.)

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم...
(تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.)

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم.
(تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.)

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است.
(تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن!!!)


Image Detail


موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 15:58 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]
می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته
...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ... ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست.



موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 14:46 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]
اگر به خانه ی من آمدی"برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم ! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند! یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یک تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم ! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع بین بود ! صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند ! تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
"
من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم



موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 18:44 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]


روزگار بدی برای ما، زنهاست ...
ریشو می بینی، می ترسی ...
لباس روی شلوار می بینی، می ترسی ...
ژیگول می بینی، می ترسی ...
ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ...
ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ...
موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ...
کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته استکانیش نگاهت می کنه اگه باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی ...
کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی ...
سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوای بشی،حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی، می ترسی ...
مانتوی روشن بپوشی بیای تو خیابون از نگاه مردا که دنبال رد لباس زیرمانتوت هستن، می ترسی ...
عینک آفتابی می زنی میای تو خیابون از نگاههایی که دنبال چشمهای اون زیر هستن، می ترسی ...
با دوستات می ری بیرون تو کافی شاپ که باید دود سیگار بخوری اگرم بری پارک، از مردهای بیکار پارک، می ترسی ...
از پدری که دست پسر کوچکش رو گرفته و از کنارت رد می شه و تیکه ایی بارت می کنه و به پسرش نگاه می کنه و می خنده، از هر دوشون، می ترسی ...
از مردی با ظاهر معمولی که کنار خیابون به ظاهر داره با موبایلش صحبت می کنه اما هربار که زنی از کنارش رد می شه حرفهای زشت و کریهی می زنه و تو خیالش با همه ( که فرقی نمی کنه زنی چادری باشه، کسی باشه با لباس های کار یا دختری دیگر) عقده های جنسیش رو خالی می کنه ...
که نه فقط از نگاه که حتی از متلک ها و حرفهای کریهی که باید بشنوی و فقط رد بشی و فرار کنی از این آدمها، می ترسی ...
از نگاه آدمها تو پمپ بنزین، ترافیک، گشت ارشاد و و و و می ترسی ...
از آدمهایی که ظاهری عادی دارن اما کلی عقده های روانی و جنسی توشون جمع شده و حتی با شخصیت ترینشون هم تو موقعیتش قرار بگیرن این عقده ها رو می خوان تسکین بدن و دست به وحشیانه ترین اعمال بزنن، می ترسی ... که  آوازه غیرت و ناموس پرستیشون دنیا را کر کرده است اما چند نفره به یک زن بیگناه حمله می کنن، می ترسی ...
گاهی حتی از برادر و شوهر و دوست پسر و ... ها هم می ترسی ...
ترس ترس ترس ... کابوس های روزانه و شبانه آدمهایی شده که می خوان فقط کنار دیگران تو جامعه زندگی کنن ....
حالا درک می کنم که چرا خیلی از مردها برای دختران و همسران خود ماشین می گیرند تا راحتتر بتوانند در جامعه در تردد باشند 
قویترین آدم جهان اون نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب میزنه ...

 قویترین آدم جهان زن ایرانیه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه هنوزم تو این مملکت درس میخونه ، ورزش میکنه ، رانندگى میکنه ، کار میکنه ، عاشق میشه ، أعتماد میکنه ، مادر میشه و به بچه اش یاد میده آدم باشه.



موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 23:29 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]


ترجمه‌ی آزادی از
I want a Wife”
اثر جودی برادی»
آتوسا صدر
من جزو آن دسته از آدم‌هایی هستم كه به آن‌ها «عیال» می‌گویند.
البته «مادر» هم هستم.
چند وقت پیش در یك مهمانی آقایی از دوستان رادیدم ، كه تازگی از همسرش طلاق گرفته است . می‌گفت باز می‌خواهد تجدید فراش كند.
با خود اندیشیدم «چه فكر خوبی، راستی كیست كه زن نخواهد؟»
راستش را بخواهید «من هم زن می‌خواهم.» چرا؟

جوابش ساده است:
می‌خواهم دوباره درس خواندن را شروع كنم و منبع درآمدی برای خودم و (در صورت لزوم) خانواده‌ام ایجاد كنم.
زنی می‌خواهم كه زحمت‌كش باشد و مرا به دانش‌گاه بفرستد.
و در حالی كه من در آرامش درس می‌خوانم، از فرزندانمان مراقبت كند.
به درس و مشق و بهداشت آن‌ها برسد. آن‌ها را همیشه تمیز و سالم نگه دارد.
به زندگی شخصی و اجتماعی آن‌ها برسد.
آن‌ها را به اماكن اجتماعی (پارك، موزه، باغ وحش) ببرد.
اگر بیمار شدند، از آن‌ها مراقبت كند.
نگذارد بیماری آن‌ها مانع تمركز من شود.
شاغل باشد و درآمد قابل توجهی را به خانه بیاورد.
درآمدش را صرف من و فرزندانمان كند.
برای فرزندانمان از كارش بزند.
البته شاید این كار از درآمدش بكاهد.
اما مشكلی نیست من تاب میاورم.

زنی می‌خواهم كه نیازهای فردی مرا ارج نهد.
خانه را مرتب و پاكیزه نگه دارد. به بی‌نظمی‌هایم سامان دهد.
لباس‌هایم را بشوید. اتو كند. تا كند. برایم لباس نو بخرد.
وسایل شخصیم را مرتب كند تا راحت پیدایشان كنم.
آشپز چیره‌ای باشد. خرید كند و غذاهای لذیذ بپزد.
وقتی به مسافرت می‌روم هم‌راهم باشد.
محیط را برای تفریح و استراحتم آماده كند.
از كار و زندگیش شكایت نكند.
شنونده‌ی خوبی باشد. به حرفهایم گوش دهد.
در مشكلات درسی به من كمك كند. تكالیف درسیم را انجام دهد.
وقتی درسم تمام شد و شغل مناسب پیدا كردم، شغلش را رها كند.
در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت كند.

زنی می‌خواهم كه به زندگی اجتماعی من برسد.
وقتی به مهمانی دعوت می‌شویم بچه‌ها را نیاورد.
هروقت مهمان دعوت می‌كنم با روی گشاده‌پذیرای آن‌ها باشد.
با سكوت محبّت‌آمیزش بحث‌ها و گفت‌گوهای ما را تایید كند.
بچه‌ها را زودتر بخواباند كه مزاحم من و مهمانانم نشوند.
از مهمانانم پذیرایی كند. ظرف‌های خالی را از مقابل ما بردارد.
زنی می‌خواهم كه نیازهای جنسی مرا درك كند.
حداكثر لذت جنسی را به من بدهد.
همیشه مطمئن شود كه ارضا شده‌ام.
به نیازهای جنسی خود شاخ و برگ ندهد.
بی‌میلی مرا درك كند.

مسوولیت كامل كنترل بارداری را بر عهده بگیرد.
من بچه‌ی اضافی نمی‌خواهم.

به من وفادار بماند. بداند كه زندگی پرمشغله‌ی من جایی برای حسادت ندارد.

درك كند كه ممكن است بیش از یك هم‌خوابه اختیار كنم. چون همیشه به اجتماع نیاز دارم.
آزادم بگذارد كه اگر دیگری را مناسب‌تر از او دیدم، او را جای‌گزین كنم.
بعد از طلاق مسوولیت بچه‌ها را بپذیرد.
چون می‌خواهم زندگی جدیدی را شروع كنم وقتی برای بچه داری ندارم.

خودتان قضاوت كنید. شما جای من بودید زن نمی‌خواستید؟



موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 23:11 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]
 یک صحنه از فیلم کازابلانکا هست که خیلی دوست دارم. اون جا که موقع خداحافظی همفری بوگارت چونه ی اینگرید برگمن رو می گیره، سرش رو خیلی آروم میاره بالا ومی گه: *تو چشمهای من نگاه کن کوچولو*. چشمهای زیبای اینگرید، پر از اشک، پراز عشق، پر از نیاز و معصومانه است.  عین یک موجود کوچک بی پناه، زیبا، معصوم، با چشمانی که پرده ای از شرم روی نگاهش افتاده و به آن جلوه ای از زیبایی ناب زنانه داده.  با خودم میگم چطور میشه عاشق این زن نشد؟ زنی که مثل یک کودک ظریف و بی پناه و معصوم است.از خودم می پرسم به سر آن زنها چی اومد؟ دلم برایمردهای این دوران می سوزد که با هیولاهایی مثل من طرفند . زنهایی جفتک انداز،صریح و بی پروا. با خودم فکر می کنم اگر همفری بوگارت داشت از من خداحافظی میکرد چه باید می گفت ؟لابد باید می گفت:  تو چشمهای من نگاه کن الاغ ! این بهترین چیزی است که  به ذهنم می رسد.
 ***
 
سالها پیش، وقتی ازدواج می کردم من هم همان نگاه شرمگین را داشتم. من اون
 
روزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال میکرد و اصغر چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد اصغر کنارمن نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من  حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم. و من توی دلم احساس غرور کردم. از انجاکه ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعد بلند می شدم وخانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم ( چون اصغر خیلی سوپ دوست داشت ) . از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که اصغر روسورپرایز کنم. خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه  یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست:» این همه درس خوندی، دکترشدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟»  مادرم بود.سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا  بپز! وگوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرفهایش گفت که کار جوهر آدمی است و مارا طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که  کسی که خرج یک روز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است! فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه،  چون شاگرد خوبی بودم
 
همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش انقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم. اصغر با کار کردن من مخالفتی نکرد. اصغر آدم باهوشی بود. نه برای اینکه اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای اینکه می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند.خیلی آرام و مهربان گفت:
 
عزیزم، اگر دوست داری کار کنی ، کار کن. اما تو خیلی لطیف  و زیبایی . حیف تو
 
نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم  خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها  رانندگی کنه و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. راستش ،من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم اینطور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم.مدتی به این منوال گذشت. اصغر هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه هارو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود. اصغر خسته می شد. کم کم بهانه گیری می کرد، بد اخلاقی می کرد.  نهایت سعی اش را کرد که به من بفهماند که اینکار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من  توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که  به جای سالاد درست کردن برای اصغر  برای مردمم دارو میساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمی کنم و خودم می خواهم رانندگی کنم واو هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم ، تونستم به سرعت پبشرفت کنم ؛ حتی جمعه ها می رفتم سر تولید.دقیقا یکسال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند. جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم.از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود،دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بودو  احساس ببر بودن می کرد.سالها گذشت، من عوض شده بودم.دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرورنمی کردم.از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت میکردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود.سختی و مبارزه و خستگی هم بود.اصغر شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی ، به بد زبانی و آزار دادن. لابد
دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده
بودم . حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می
آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و اصغر این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترکمان می دیدم که پولهایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد. اصغر زنی  که بپرسد؛ مشارکت کند؛ نظر بدهد ، بپرد روی پشت بام و دیش ماهواره را تنظیم کند دوست نداشت. شاید هم حق داشت ، او با یک پیشی کوچولوازدواج کرده بود وحالا با یک هیولا باید سر می کرد.من هم اصغر را دوست نداشتم.
 
نگاه کردم و دیدم همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه
عشق.  حالا دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین
سادگی. چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم.  از زمانی که از اصغر جدا شدم خیلی مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، مهاجرت کردم، گرسنگی کشیدم، غربت دیدم ،اشک ریختم، زمین خوردم ، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم . گاهی ازخودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟  اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم سالاد و سوپ می پختم  و بچه هام توی اطاق داشتند بازی می کردند خوشحال تر نبودم؟ پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست.به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم.  حالا می دونم چه بر سر اون زنهای ناز و
کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند.  توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش  هم این است که توی چشمهایت نگاه می کنند و می گویند *توی چشمهام نگاه کن ، کوچولو*!  برای فلج کردن یک زن لازم نیست  پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است.برای فلج کردن یک زن  لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشقورزیدن ساخته شده ای. با همین حرفهای زیبا می توان از یک انسان، با همه یقابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که  »فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده» و در نتیجه بدون عشق یک مرد دلیلی برای بودن ندارد. موجودی  که  حتی یک
 
روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد  ( چون متاسفانه با عشق  ورزیدن و این
حرفها ی قلمبه حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی  که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت وپرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : «عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها وحشی و رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم.
 
اصلا ما مردها وحشی هستیم.  اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل
آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی  وشاعرانگی
 
هستی! »  بعد همان طور که این حرفها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را
پرتش کنیم توی سطل آشغال و راهمان را بکشیم و برویم ، همانجوری که همفری
 
بوگارت راهش را کشید و رفت. به چشمهای اینگرید برگمن نگاه می کنم. خوشحالم ازاینکه نسل زنهای کوچولو رو به انقراض است.نه ، اشتباه نکنید، من  هنوز هم خوشحال نیستم ! اما فکر نمی کنم آنها هم خوشحال بوده اند. فلج بودن که خوشحالی ندارد.


موضوعات مرتبط: خواندنی ها
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 0:59 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]

داشتم برای عروسکهایم لباس می دوختم

داشتم با ابرها قصه می ساختم

و لالایی می خواندم

برای گلهای باغچه

گنجشک  مرده ام را که خاک کردم

تو

سوار بر دوچرخه ای قدیمی

از کوچه گذشتی

و برایم دست تکان دادی...



انسیه موسویان

      طفل پاورچین پاورچین

      دور شد از کوچه ی سنجاقکها...

                    سهراب سپهری

                                                   


موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 22:47 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]

من دلم می خواهد،
خانه ای داشته باشم در آب
و در آن خانه به هر پنجره ای،
پرده از پارچه نازک آب.
من دلم می خواهد روح من،
انعطاف خزه را داشته باشددر آب.
گریه در آب چه لذت بخش است.
من که انباشته هستم از اشک،
داخل آب اگر گریه کنم،
تو نخواهی فهمید.
من دلم می خواهد،
خانه ای داشته باشم در آب،
آب یعنی خوبی ها.



موضوعات مرتبط: شعر
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 20:0 ] [ یکی مثل بقیه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

پرواز هم دیگر

رویای آن پرنده نبود


دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش

خواب دیگری ببیند.
---------------
سالها پیش

دفتر خاطراتم را نیمه رها کردم

و تنها

گلبرگهای خشک محمدی را

یادگار سهم تنهائی ام کردم